نمایشگر دسته ای مطالب
نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

دلنوشته ی شاگردی که معلم شد


"ملائک تو را در میان بوسه هایی که برای خدا می فرستادند،دزدیدند"
چه بد کرداری ای چرخ.چه بد رفتاری ای چرخ...سرکین داری ای چرخ...نه دین داری،نه آیین داری ای چرخ...
زهرا جان،اگر زودتر از همه،زندگی تو را فرصت زنده بودن، به اتمام نمی رسید چیزی از آسمان و زمین کم نمی شد،ماندن تو باری بر دوش زمین اضافه نمی کرد،شادی ات از شادی کسی نمی کاست و غمت اندوه جهان را افزون نمی کرد،خدایی که تو را  به پیش خودش برد نیز شاهد است چه غم ها از دل ها زدودی و چه دست ها گرفتی...
زهرا جان،برای من خاطرات مهربانی تو به این زمان محدود نمی شود،من تو را از زمان دانش آموزی ام می شناسم،زمانی که در مقطع راهنمایی با رسالت معلمی در کلاس درس حاضر شدی و کلمات دلنشین فارسی را در گوشم نجوا کردی و انشای عشق را به من آموختی،هیچ گاه از خاطرم نمیرود که ساعت های حضور در کلاست جز عمر من حساب نمیشد،با لبخند می آمدی و با لبخند میرفتی،راستی،برای تو،اینهمه مهربانی و سادگی را،که آموزگار بود...
روزگاران سپری شد و دست تقدیر برایم طوری رقم زد که من کمترین پا بر جای قدم های تو گذاشتم و رسالت دبیری فارسی و انشا را به من نیز دادند،روزی که به عنوان همکار در دفتر مدرسه ات حاضر شدم و بعد از سالیان دراز دیدمت،دوباره به زمان دانش آموزی ام پر کشیدم،به خود می بالیدم که در کنار استادی چون شما درس شاگردی را پس میدهم،کنارت کار کردن را دوست داشتم،چقدر صبور بودی و چه مهربانی....
اما دیروز!!!!..دیروزدیدم انگار ملائک تو را در میان بوسه هایی که برای خدا می فرستادند دزدیدند،چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی،امروز همه را در میان جمعیت دیدم جز تو که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند،استاد و همکار بزرگوارم فراموش کردن آن همه خوبی هنر می خواهد و من بی هنرترین شاگرد عالمم....آرام بخواب که آرامشی ابدی را برایت از خداوند خواستارم...روحت شاد...
شاگرد و همکار کوچکت،طیبه قاسم زاده بافقی.

آدرس کوتاه: